شمس الدين محمد كوسج

171

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

تو دانى سپهدار گودرز را * همان نامور طوس با ارز را اگر چند گودرز فرزانه است * ازو طوس پركين و ديوانه است شوم از پى نامداران دوان * به چربى بجويم دل هردوان به دو گفت رستم كه فرمان تو راست * بر آن راى رو كت همى راى خواست « 1 » چو خورشيد گشت از بر چرخ راست * جهان‌جوى گستهم بر پاى خاست به رستم چنين گفت كاى پهلوان * دل كارزار و خرد را روان تو دانى كه از نوذر شهريار * ندارم « 2 » به جز طوس را يادگار چو گودرز و چون گيو دو جنگ‌جوى * ندانم چه آيد مر او را به روى مرا دل ازين هردو پر بيم گشت * ز درد برادر به دو نيم گشت به دو گفت رستم برو شادمان * ميانجى همى باش بر هردوان « 3 » چو بيرون شد از كاخ رستم به كين * به اسب اندر آمد ز روى زمين همى راند باره به كردار باد * مگر بنگرد طوس و گودرز شاد چو گستهم از پيش رستم « 4 » برفت * دل بيژن از درد ايشان « 5 » بتفت همى گفت آيا « 6 » چه شايد بدن * نشايد برين كار دم برزدن چو گل هرزمانى همى بشكفيد * سرشكش ز ديده به رخ برچكيد نگه كرد رستم به دو ناگهان * به دو گفت كاى پهلوان جهان

--> ( 1 ) . س : راست ؛ ن : همى راه هواست ( ! ) ، پس از اين بيت افزوده است : چو گيو آمد از پيش رستم به در * بيامد پى طوس چون شير نر ( 2 ) . ن : ندانم . ( 3 ) . « ك » پس از اين بيت افزوده است ( - ب 163 ) : به دو گفت گفتيم فرمان تراست * بدان راى رو كت همى راى خواست ( 4 ) . س : بيژن . ( 5 ) . ن : در بر . ( 6 ) . ن : با خود ؛ س : تا خود .